محمد بن حسين البيهقي

684

تاريخ بيهقى ( فارسي )

و بونصر بازگشت كه سخت بسيار رنج ديده بود از گسيل كردن نامه‌هاى فتح و مبشّران . و مرا نوبت بود بديوان رسالت مقام كردم . فرّاش آمد و مرا بخواند ، با دوات و كاغذ پيش رفتم پيش تخت ، اشارت كرد نشستن 1 ، بنشستم . گفت : بنويس آنچه مىبايد كه از آمل و طبرستان حاصل شود و آن را بوسهل اسماعيل 2 حاصل گرداند : زر نشابورى هزار هزار دينار و جامه‌هاى رومى 3 و ديگر اجناس هزارتا ، و محفورى 4 و قالى هزار دست و پنج هزار تا كيش 5 . من نبشتم و برخاستم . گفت : اين نسخت را نزديك خواجه بر و پيغام ما بگوى تا آن قوم را بگويد كه تدبير اين بايد ساخت كه به زودى اينچه خواسته آمده است راست كنند 6 تا حاجت نيايد كه مستخرج 7 فرستند و برات نويسند لشكر را و بعنف بستانند . من نسخت نزديك وزير بردم و پوشيده بر وى عرضه كردم و پيغام بدادم . بخنديد و مرا گفت : ببينى كه اين نواحى بكنند 8 و بسوزند و بسيار بدنامى حاصل آيد و سه هزار درم نيابند . اينت بزرگ جرمى 9 ! اگر همه خراسان زير و زبر كنند ، اين زر و جامه بحاصل نيايد 10 . امّا سلطان شراب مىخورد 11 و از سر نعمت و مال و خزائن خويش اين سخن گفته است . [ مال خواستن امير مسعود از گرگانيان ] پس روى بدين علوى و اعيان آمل كرد و گفت : « بدانيد كه سپس آنكه 12 گرگانيان بر روى خداوند خويش شمشير كشيدند و عاصى و آواره شدند ، نيز 13 اين ناحيت به چشم نبينند و اينجا محتشمى 14 آيد ، چنان كه بخوارزم رفت تا اين نواحى را ضبط كند و شما از رنجها آسوده گرديد . » آمليان بسيار دعا كردند . پس گفت : « دانيد كه خداوند سلطان را مالى عظيم خرج شد تا لشكر اينجا كشيد و اين ستمكاران را برمانيد 15 ، بايد كه ازين نواحى وى را نثارى 16 باشد به سزا . » گفتند : « فرمان برداريم آنچه به طاقت ما باشد كه اين نواحى تنگ است و مردمانى درويش . و نثار ما كه از قديم باز 17 رسم رفته است 18 از آن آمل و طبرستان درمى صدهزار بوده است و فراخور 19 اين تايى چند 20 محفورى و قالى ، كه اگر زيادت‌تر ازين خواسته آيد ، رعايا را رنج بسيار رسد . اكنون خواجهء بزرگ چه مىفرمايد ؟ » خواجه گفت : « سلطان چنين نسختى 21 فرموده است و بو الفضل را چنين و چنين پيغامى داده » ، و نسخت عرضه كرد و پيغام بازنمود و